ویرگول یا نقطه / محسن ص
نوامبر 6, 2010
4 دیدگاه
هیچ می دانی سکوت شنیدنی است؟
و در سکوت است که میتوان تک تک زمزمه های ذهن را شنید…!
و بدان سکوت واژه نیست!
سکوت معنای یک تنهایی است
ویرگول یا نقطه ای است در انتهایِ پر فکر جمله
سکوت رمز اعتراض است
رمز آزادی
سکوت را بشنو
.
محسن ص
پاییز هشتاد و نه
دستهها:نوشته های کوتاه, عکس ها
الو / محسن ص
اکتبر 22, 2010
6 دیدگاه
گاهی آدم یه ساعت مشخصی یه شخص خاصی را دوست داره ، مثلا ساعت سه و نیم بعد از ظهر دراز کشیدی و نگاهت را به واگن های حمل افکارت دوختی… توی یکی از واگن ها دختری را میبینی که چند ساله ازش خبر نداری. کمی فکر می کنی و میبینی چه قدر الان دوسش داری و درست همین موقع است که دوست داری بری زنگ بزنی و بی مقدمه و بی سلام بهش بگی ، دوسش داری…
این حس و حال اونقدر قوت داره که تو را به عمل وادار می کنه ، یعنی واقعا میری گوشی ات بر میداری و شماره دختر مورد نظر را میگیری. پشت بوق های تلفن منتظری. تلفن با تاخیر زیاد ، جواب داده میشه و دختر با صدای دو رگه اش می گه :
_الو
و تو در سکوت حاصل از «الو» فکر می کنی که عشق ات را از خواب لذیذ بعد از ظهر پراندی، ولی اهمیتی نمی دی چون مهم تر از خواب بودن اون دختر اینه که ، تو ساعت سه و نیم بعد از ظهر اون را به شدت دوست داری. واژه ها را به سرعت در ذهنت می چشی تا راحت بتونی دوست داشتن ات را بیان کنی. دختر دوباره میگه:
_الو
و اینبار «الو» را معترضانه می کشه.صدات پر از استرس میشه و با لرزش بغض آلودی سکوت تلفن را می شکنی و می گی:
دوست دارم
_چی؟
دوست دارم ….
_شما
منم ، ممد
_ممد کیه؟
صدامو فراموش کردی؟ بابا منم ، ممد علی خانی ، همون که هر روز واست آلبالو خشک می خرید ، همون که یه ترم به خاطر گل روی شما مشروط شد ، همون که به خاطر تو رفت سربازی و به خاطر تو از سربازی فرار کرد ، همون که جرات کرد و تو راه پله های دانشگاه بغلت کنه ، همون که همیشه بهش می گفتی دیوونه ، همون که هیچ وقت انگشترت را از خودش دور نکرد ، همون که الان واسه گفتن دوست دارم صداش به لرزه افتاده ، همون که بعد سه سال نتونسته فراموشت کنه و زنگ زده بگه دوست داره، خانومی شناختی یا بازم بگم؟
_فکر کنم اشتباه گرفتید. این خط واگذار شده…
.
محسن ص
پاییز هشتاد و نه
دستهها:داستان کوتاه
شیرجه ای سمت مروارید / محسن ص
اکتبر 14, 2010
5 دیدگاه
تن تو همچون گندم زاری است که من با دستانی باز در آن می دوم
میدوم و می غلتم …
و به ساحل تَنت می رسم
موج گیسوانت مرا غرق در تو می کند
نقشه ی دلم را درون بطری گنج می گذارم و در اقیانوس تنت پرت می کنم
بی اختیار سمت بطری گنج شیرجه میزنی و به دستش می آوری
بطری را می شکنی و نقشه را باز می کنی
چیزی نیست جز نقشه ی شهوت با خطوط نازکی از عشق
و تو کوسه می شوی ، دندان تیز می کنی تا گندم زاری را درو کنی
جرم من درو کردن تو نبود
جرم من غواصی در گندم زار بوده و هست
.
محسن ص
پاییز هشتاد ونه
دستهها:نوشته های کوتاه
منم با زنم / محسن ص
اکتبر 8, 2010
2 دیدگاه
پیاده رو
من
کفش کتانی سفید
پاییز
دختر
نگاه
دوستی
عشق
کاشکی ها
شکست
غمگین
پیاده رو
من
کفش چرم مشهد
زمستان
خانم
چشمک
سکس
تیغ زنی
خاطره ها
توافق
جدایی
پیاده رو
زنم
کفش چرم مشهد
بهار
مرد
چشمک
خیانت
سیگار
نوشتن
خواندن
آرمیدن
محسن ص
پاییز هشتاد ونه
دستهها:نوشته های کوتاه, عکس ها
ابراز عقیده / محسن ص
سپتامبر 30, 2010
۱ دیدگاه
زندگی را نخوانیم
زندگی نوشتنی است
هر لحظه آبستن شاد کامی است
لحظه را با دیگر لحظه ها هم بزنیم تا نبات ته نشین شده ی زندگی تلخی را از کام دورکند
هیچ چیزی را به تقدس آلوده نکنیم ، زیرا که میوه ی تقدس ، تعصب است و به این میوه ی سفت با دندان انتقاد نمی توان گاز زد
که اگر دندان نقد ما شکست باید اندیشه را به سوگ نشست
شک را چراغ هر راهی تعریف کنیم
خوشبختی را به هر چیزی نسبت دهیم تا در زمان ، مکان ومقامی خاص خلاصه نشود
زندگی را نخوانیم
زندگی نوشتنی است
.
محسن ص
پاییز هشتاد و نه
دستهها:نوشته های کوتاه, عکس ها
سکوتِ ناشی / محسن ص
سپتامبر 27, 2010
4 دیدگاه
سکوتِ ناشی
گاهی اوقات که حوصله ام سر میره اَره برقی ام را بر می دارم و خودم را ول می کنم وسط جنگل تا درخت سپیدار صید کنم.
صداهایی که از افکار من بلند میشه یه روایت کامل و بی نقص را به شنونده القا می کنه.
صدای خِچ خِچ التهاب آور ناشی از راه رفتن روی انبوه برگ زرد
سکوت ناشی از ایستادن کنار سپیداری بلند قامت
صدای چرخیدن سنگ چخماق فندک و هضم شدن آتش فندک در هوای سرد
صدای کام گرفتن از سیگار
صدای هِندل زدن به اَره برقی که با هندل چهارم سُرودِ اَر اَرش را شروع می شود
صدای گاز گرفتن تنه ی درخت با دندان های تیز اَره برقی
صدای ترک برداشتن سپیدار
صدای سقوط
صدای آهسته شدن ریتم نُت های اَره برقی
سکوت ناشی از پایان روایت
و ناشی گریِ سکوت در ادامه دادن افکار من
.
محسن ص
پاییز هشتاد و نه
دستهها:نوشته های کوتاه
باشنده / محسن ص
سپتامبر 17, 2010
3 دیدگاه
بود تا بودم
باش تا باشم
خواندم لب خواند بوس
خواندم من خواند ما
خواندم بوس خواست من
خواندم ما خواست لب
.
محسن ص
تابستان هشتاد و نه
دستهها:نوشته های کوتاه, عکس ها






دیدگاههای تازه